تبلیغات
دریا همیشه منتظر عاشقانه هاست

شعر

پنجشنبه 16 مهر 1388 01:37 ب.ظ

نویسنده : معصومه لمسو

می دانم اینکه مختصری کم گذاشتند

در حال و روزتان اثری کم گذاشتند

تقویم روزهای تو را خط کشیده اند

در ماه شمسی و قمری کم گذاشتند

گاهی به لطف تیر به قلبی رسیده اند

گاهی به روی شانه سری کم گذاشتند

یک پای روی حنجره ی کفتری سپید

پایی  دگر      درون   جهنم   گذاشتند

فرصت نداده اند عصای پدر شوی

هم اینکه فرصت پسری کم گذاشتند

سلولها به خون و خطر فکر می کنند

در انفرادی   تو دری   کم    گذاشتند

یک روز می پری به  بلندای  آفتاب

                              از این که بیشتر نپری  کم   گذاشتند


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1389 11:52 ق.ظ

بهار

شنبه 15 فروردین 1388 12:20 ق.ظ

نویسنده : معصومه لمسو

           اگر تمام سین های عالم را جمع کنی،جای سایه ی مادر را نمی گیرد.

 

با سلام، سال نو مبارک... چند روز قبل از عید آذر پیامکی برام فرستاد که ازش ممنونم.

 

 

دستم انداختند می بینی؟ اشکهایی که خسته از آهند

کاش می شد دوباره برگردی،چشمهایی هنوزبرراهند

خوابهایم همیشه محتاجند لحظه ای نیز مالشان باشی

گرچه این فصل خوابهایم نیز،مثل شبهای تیر کوتاهند

سالهای گرم وخشک وبی باران،ماهها خشکسال این تقویم

روزها هم که زخمشان کاریست،گویی از مرگ خویش آگاهند

نکند سر بیاورد رودی،تاب این چشمهای پر غم را

پیچ و خم های تار این راه،و اشکهایی که گاه و بیگاهند

گشته ام هفت آسمان بی تو،آسمان های یک به یک خالی

روشنی کدام رویایی؟ آسمانها تمام بی ماهند

                                                                                      علی اکبر رشیدی- اهواز

 

 

با آرزوی سالی خوش برای دوستان...

اردیبهشت راهی کربلا هستم.برای همه ی دوستان آرزوی سری

سلامت و دلی خوش دارم

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مادر

یکشنبه 22 دی 1387 02:40 ب.ظ

نویسنده : معصومه لمسو

همی نالم که مادر در برم نیست

صفای سایه ی او بر سرم نیست

مرا  گر   دولت   عالم   ببخشند

برابر با   نگاه   مادرم    نیست

 

پنج سال بیماری،پنج سال درد،شیمی درمانی ،عملهای پی در پی وبستری شدنهای بی نتیجه در             تهران تا اون روز تا 21 ابان تولد امام رضا و اون اتفاق لعنتی،  فراموش شدنی نیست لحظه ای  که خبر مرگ عزیزت رو بهت میدن

تو اماده شده بودی بری عصر شعر امام رضاشعرت رو اماده میکردی که اون تلفن لعنتی:" مامان تموم کرد"

دکتر امید داده بود تو دقیقا جایی که مادرت دراز می کشید سجده شکر به جا آورده بودی اما نیم ساعت بعد...

 

هنوز باورت نشده مادرت زیر خروارها خاکه تنها دلسوزت،غمخوارت،عشقت .از فعل گذشته بیزاری مامان این غذا رو دوس داشت نه !مامان این غذا رو دوس داره، مامان این گل رو دوس داشت نه ! مامان این گل رو دوس داره اگه کسی بهت بگه خدا مادرتو بیامرزه میزنی زیر گریه .

2بار دل بستی 2بار دل کندی فکر کردی شکست عشقیه دنیا به اخر رسیده اما تازه میفهمی درد رو داغ رو شکست رو

 

تاج   از فرق  فلک   برداشتن

تا ابد ان تاج   بر سر   داشتن

در بهشت   ارزو  ره    یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع   نعمتها  و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

جاودان در اوج قدرت زیستن

ملک عالم  را مسخر   داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

لذت  یک  لحظه مادر داشتن.

 

مادر تنها دوستیست که خداوند به ما بخشیده

"ویلیام شکسپیر"

 

خدا دلش برای تنهایی تو و خواهرت نسوخت حتما خدا تنها تر از تو و خواهرت بود که مادر رو با خودش برد. و اما یه شعر نیمه تموم برای مادرم که هنوز باورم نمیشه بر نمی گرده .حس و توان به روز کردن وبلاگ و نوشتن شعر رو نداشتم

 

چارده روز می شود رفتی

چارده روز می شود مردم

بعد تو از هر انچه ترسیدم

باورم  می شود بد اوردم

دستهایت عمیقتر شده اند

می فشاری مرا به گور خودت

زنده ها میروند و می آیند

بسپارم به مرده شور خودت

زخمهای م دهانشان   بسته

چشمها لال گریه و صلوات

درد در حجم استخوانم ریخت

در ستون شکسته  فقرات

روی دوشش زمین تو را برده

میروی تا که دلبری بکنی؟

ماه من!بی تو سرد و تاریکم

تو برای که مادری بکنی

...

 

 

 

 

 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

 

 

 

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پنجشنبه 21 شهریور 1387 09:09 ق.ظ

نویسنده : معصومه لمسو
ارسال شده در: General ،

سلام

بعد مدتها با یه غزل به روزم این غزل رو تو مسافرت یک ماهم به خرمشهر

(جنوب کشور) نوشتم اینجا دما شدیدا بالاست و با شمال خودمون قابل مقایسه نیست اما از مردم خوبش هر چی بگم کم گفتم جای همتون سبز

ریشه ها می مکند بعد از   این  ذره ذره تمام   جانت   را

ساقه ها پوکه پوکه می جویند مویرگهای استخوانت را

برگها می روند بر شاخه شاخه ها ارتفاع می گیرند

باد ها می روند و   می آیند  تا    بگیرند سایبانت   را

مثل بذری که خفته در دل خاک نور و آب و هوا ملازم توست

شاخه ها شعله شعله می رویند تا بگیرند اسمانت  را

                                    * * *

چارضلعی نگاه منحصری است تا تو را مختصر به فرد کند

مادیانت   بیاید   و ببرند    پادشاهی   جاودانت     را

از درختت صلیب می روید چقدر محشر است این ور ها

حوریان از بهشت آوردند جامی از شهد شوکرانت را

هر چه از زندگی جدا بهتر  هر چه از مرگ دورتر خوشتر

برزخی می رسد که سر بکشد زندگی ـ مرگ توامانت را

مور و مار از همیشه می آیند کرم از ذهن ریشه می آید

کرم ذهنی که میخورد کم کم  طرح و پیرنگ داستانت را

                                                                                              خرمشهر ـشهریور ۸۷




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 شهریور 1387 10:09 ق.ظ

چهارشنبه 8 خرداد 1387 06:05 ق.ظ

نویسنده : معصومه لمسو
ارسال شده در: General ،

سلام

یه کار قدیمی

به حریمت پناه اوردند  دسته های سپید شاپرکان

تا طوافت کنند با بوسه چشمها را زلالتر بتکان

قطره ها شعر استقامت توست روی احساس شاپرکهایت

مثل گل بارشی بر آیینه مثل وقتی  که میزند باران

توی رویای آبی دریا فکر موسای واپسین بودیم

پشت،آتش   مقابل، اقیانوس  آی روح خدا عصا برسان

ذوالفقار ستیزو با عیسی همدمی زنده میکنی مارا

بین محراب و سجده میمیریم خواه محرم و خواه هم رمضان

رفته ها هم دوباره می ایند مثل عیسای درد روی صلیب

یوسفی که به چاه تبعیدی، یونسی و اسیر فعر جهان

در فراسوی سبز کوهستان   پشت خواب سپید شاپرکان

لاله ها هم عجیب می میرند  روی دیوار سنگی سبلان

صبح پرچم گرفته می اید روی قله درست وقت اذان

   




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پنجشنبه 4 بهمن 1386 12:01 ب.ظ

نویسنده : معصومه لمسو
ارسال شده در: General ،

با سلام

الله اکبر     اشهد ان    محمد ا ...

باید وضو گرفت و سری کربلا زدن

باید اقامه خواند و به قامت نماز  بست

دیگر چه مانده است ازین قامت و بدن؟!

باید    شکسته خواند   و نشسته نماز را

وقتی رسیده فاصله ها     بیشتر به من

این خوشه گرچه دانه شده است و شراب نیست

وقتی به لب رسد دگر از خویش  دم  نزن

در سجده، ماه،  مهر من است و   نماز ، شعر

این لحظه ی   سپید و زلال     یکی شدن

وقت قنوت ماه شدی    توی    دستهاش

باطل نشد     دقیقه ای    از    بیتهای زن

مردم    شنیده اند   شما  را  ز  کربلا

در شعر   می شود همه را دید    واقعن

از عاشقان خویش     خدا حافظی  نکن

آقا سلام،   اشهدو ...    عباس بی کفن




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 13 خرداد 1387 09:06 ق.ظ

پنجشنبه 26 مهر 1386 11:10 ق.ظ

نویسنده : معصومه لمسو
ارسال شده در: General ،

سلام

دلتنگ وقتی میشود در زن

دلتنگ وقتی  کودک  محبوس

باید بیفتد توی راهی که

با اشتیاقی سبز تاپابوس

خورشیدت اینجا خیره میتابد

از پشت عینک هم نخواهم دید

ای آفتاب شرقی از تاکت

انگور های تازه خواهم چید

لبیک لا لبیک لا لبیک

سر میرود گویی که تشت از خون

دنیا دگرگون میشود من بعد

لی...لی...ل...لا میشود مجنون

درگیر آهو تر شدن بودم

افکار کفتر توی چاهم ریخت

دستم به روی ماشه ضامن نیست

وقتی کشید وسر پناهم ریخت

دارد مرا قد میکشد، انگار

داروی رشد اینبار اثر دارد

آوند ها سر شاخه فهمیدند

این بچه دردی مختصر دارد

حالا هزارو سیصد و ...سالی است

گهواره از کودک عقب مانده است

نصف النهار از مبدا آشفته است

روز از شب بودن عقب مانده است

قد قامته قدقامته تا عشق

شمس و قمر همراه میایند

وقتی تو همپای قدم باشی

دیوارها هم راه میایند

گاهی بلندو گاه کوتاهند

هر سایه ای که پشت سر مانده

شمس الشموس آب و آیینه !

نا بالغ من پشت در مانده

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 28 مهر 1386 12:10 ب.ظ

چهارشنبه 24 مرداد 1386 10:08 ق.ظ

نویسنده : معصومه لمسو
ارسال شده در: General ،

«پدر رویاهام »

داری میای از اون مسیر

نه خیلی زود نه خیلی دیر

ارابه ی اومدنو

سمت ستاره ها بگیر

تو کف دستام یه پلاک

کدوم ستاره خونته

واسه نموندنت بگو

ایندفه چی بهونته

هزار تا نردبون کمه

فقط نگاه تو بسه

که دست این پلنگ پیر

به اسمونت برسه

رو کره ی خاکی من

هر جای دنیا که باشی

با دستای بریده هم

تو فاتح قله هاشی

سنگا جوونه میزنن

قد میکشن حصار میشن

بدون دستات میان و

رو شونه هام سوار میشن

اسبت و ذین کن ایندفه

با من یه همسفر بشی

یه رویا بودی واسه من

ایندفه رو پدر بشی

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سه شنبه 22 خرداد 1386 11:06 ق.ظ

نویسنده : معصومه لمسو
ارسال شده در: General ،

ترانه ی دریا

هم شور دریا تو دلم       هم شر ماسه تو چشم

اما نمیخوام از تو و       شور و شرت جدا بشم

تا تنگ ماهی برسه       به آبیای عاشقی

گوش ماهیا نمیشنون     میاد صدای عاشقی

                میاد صدای عاشقی

                       *

آبیه بی نهایتم !             من تشنه ی محبتم

اگه قراره بمیرم             تو مشتای تو راحتم

                      *

حریر دریا رو تنم          ماسه ها زیر سرمه

ستاره های آسمون        چشمای دور و برمه

تو كلبه ی ساحل صبح    باد موافق اومده

صدای موسیقی موج      خواب منو بهم زده

                      *

رو ماسه های خیس تو    رد پای جذرو مده

لبهای ماهی گلی ام        هجای آبو بلده

ماهیه تنگ آ رزو          یه موج سواره پیش تو

یه عمره دل بسته       ولی یه بیقراره پیش تو

                    *

آبیه بی نهایتم !          من تشنه ی محبتم

اگه قراره بمیرم         تو مشتای تو راحتم

************************

سلام با غزلی جدید به روزم

زرد من بر  درخت   میروید      سبز من از بهار   میافتد

چشم وقتی بگیری از چشمم   ماه من از مدار میافتد

پرده هم میوزد درون اتاق   چار سویم قرق شده در باد

من   تو    (اذر )   و پرده میجنبد   عکس ۶در ۴  میافتد

ساز ناکوک پنجره در باد          تار موزون عشق بر  دیوار

توی قابی که ثبت خواهد شد   عکس اما نه ...  تار میافتد

از خیابان مولوی که طویل     تا تو با دست و سینه میایم

بیت لبهات اگر به من برسد    حافظ از اعتبار میافتد

توی تقویم هجری و قمری  ماههایی که عاشقم کردند

مهر و ابان و اذر        اما نه        به زمستان  گذار میافتد

شب که کوتاه میشود در من  وعده هایت بلند خواهد شد

بی تو خوابم نمیبرد اصلا     ساعتت از قرار میافتد

زیر رگبار زرد پاییزی     پا به پای بهانه می زایم

توی پس کوچه های شبگردی  ذهن شاعر به کار میافتد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 13 خرداد 1387 09:06 ق.ظ

چهارشنبه 2 خرداد 1386 10:05 ق.ظ

نویسنده : معصومه لمسو
ارسال شده در: General ،

سلام

با غزلی جدید به روزم

صدا پرنده شد آمد و در دهانم ریخت

بدن به رعشه در آمد و استخوانم ریخت

از آن زمان که تو را روی دست میبردند

زمین دو بوسه به زانو زد و توانم ریخت

کفن تقاص گناهی جسور خواهد شد

اگر چه غسل تو شکی بر این گمانم ریخت

فقط نظاره کنم تا تو دورتر بشوی -

نگاه پنجره از گو شه ی جهانم ریخت

شبیه اسکلت خاطری پریشانی

پلاک بوسه زدی بر لب و دهانم ریخت

صدای مشت گره کرده توی خون غلطان

به تک تک ضربان تو از زمانم ریخت

کسی صدا شد و باید من  آسمان باشم

هزار چلچله کوچید و آسمانم ریخت




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 خرداد 1386 07:05 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ